چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند . . .

انگیزه هامو دارم از دست میدم. چندبار اینطوری شدم اما هربار خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و زود برگشتم به روال عادی. ولی الان؛ خیلی وقته انگیزه هام رو دارم یکی یکی از دست می دم و هیچ کاری نمیتونم راجع بش انجام بدم!

هر تلاشی بیهوده است. هیچ راه جدیدی به ذهنم نمی رسه که امتحان نکرده باشم. 

نمیدونم ناراحتم، عصبیم، خسته ام. نمیدونم. فقط می دونم این همه کلافگی و بی حوصلگی از بی هدفی نیست، چون هدف دارم. هم کوتاه مدت هم بلند مدت! فقط از فقدان انگیزه است. 

فک میکنم به یه نفر دومی تو زندگیم احتیاج دارم. 

خوب میشد اگه الان به داداش زنگ میزدم، جواب میداد و حتی با 1دقیقه کلی انرژی بهم می داد. 


آیا چیره خواهی شد، بر پلیدی ها؛ که ما عمریست در گرداب آن غرقیم؟



منبع این نوشته : منبع
انگیزه

ما برابریم، فقط بعضی بیشتر . . .

تقریبا مطمئنم ما به دنیا اومدیم تا بی عدالتی ببینیم. جنگ ببینیم و اختلافات بیخودی ادیان، فرهنگ ها، سنت ها و آدم ها.

جورج اورل تو کتاب قلعه حیوانات خیلی خوب گفته که: همه برابرند، فقط برخی از برخی دیگر برابرترند.

خدا داره با ما بازی میکنه. مثل ما ک وقتی بچه بودیم واسه عروسکامون زندگی می ساختیم. اگه بازیچه نباشیم پس چی هستیم؟ 

اسلام میگه این دنیا واسه اینه که به اون دنیا برسیم. کدوم دنیا؟  خب این ب جز پاک کردن صورت مسئله چیه؟ اسلام ما رو به آدمی تبدیل کرده ک باید برای هیچی بجنگیم و امید به ناجی داشته باشیم که فقط تو کتابا اومده! 

میگن ما اشرف مخلوقاتیم. خدایی ک اشرف مخلوفاتش انقدر وحشی و بی رحمه، چه خداییه؟ 

ما اشرف مخلوقات نیستیم. ما بازیچه ایم. کسی چه میدونه حیوونا عقل دارن یا نه؟ شاید همونطور که ما اونا رو بدون عقل تصور کردیم و می بینیم، اونا هم ما رو اینطوری ببینن!

ماها حاصل کلی اتفاق ناگهانی هستیم که حالا دنبال دلیل وجودمونیم. واسه همین دین ساختیم واسه خودمون. سر خودمون رو به بهشتی ک هیچکس ندیده گرم کردیم. به ما یاد دادن نقد رو ول کنیم نسیه رو بچسبیم!

تخم ما اتفاقی تو یه پروسه ی ارضای جنسی درگیر میشه و اتفاقی مادر پدرمون مشخص میشه، اتفاقی به ی انسان کامل تبدیل میشیم و با آدمای اتفاقی آشنا می شیم. 

چرا انقدر اصرار دارین واسه این عالم بیکران قاعده بتراشید؟

اینجا اگه قاعده داشت که اینقدر بی عدالتی نبود. این همه نابرابری عجیب نیست؟


منبع این نوشته : منبع
واسه ,اتفاقی ,اشرف

کرم از خود درخته!

و زیر بار تابوهای بی معنی خرد می شویم و لام تا کام حرف نمی زنیم مبادا انگ بی آبرویی بهمان بچسبانند و تبدیل شویم به همانی که دنبال هوای نفسش رفت و تایید نزدیکان را از دست داد. 

از غرولندهای الکی پدر و نصیحت های بی پایان مادر خسته شده بود. برای ساعتی بیرون رفت. با دوست هایش در اطراف پارک شهر نشسته بودند و تقریبا خوش می گذراندند. کمی قهوه و پکی سیگار، دور از همه ی بایدها و نبایدها. می خندیدند و گاهی کامی از سیگار نیمه جانشان می گرفتند. مرد که آن ها را دید، گویی تمام بایدهای خودش که او را از آرزوهای زیبای جوانیش رانده بودند، یادش آمده باشد، فریاد زد که «شما از فلان جا می آیید؟» دخترها که به این دخالت های همیشگی همه عادت داشتند پاسخی نداند. مرد که از دخالتش ارضا نشده بود ایستاد، نگاهی به آن ها انداخت و تهدیدشان کرد که پلیس را در جریان می گذارد. به چه جرمی؟ یک نخ سیگار؟ خندیدن؟

دخترها به داخل پارک رفتند چون ذهنشان ترسیده بود از جواب پس دادن های بی مورد تکراری برای جرمی که اصلا مرتکب نشده بودند! 

در پارک هم با هر قدمی پیشنهاد و حرف های بی شرمانه می شنیدند. دلشان می خواست آن مرد حضور داشت و می دید چگونه آرامششان را به هم زده. البته نه! اگر او آنجا بود، حتما بادی به غبغب می انداخت و می گفت ایراد از پوشش نامناسب و تحریک آمیز شماست. و بعد هم یادآور مثل «کرم از خود درخته» می شد و نیشخند زنان، به تشویق کار زشت دیگر مردان می پرداخت.

این جماعت عادت کرده اند عقده های زندگی خود را روی جوانان خالی کنند و چه کسی بهتر از چند دختر مجرد که سرپرستیشان با مردی از جنس خودشان است؟ سرپرستی که نه، در واقع کل زندگیشان در دست مردانی است از همان تبار تابوهای مسخره. 

نمیدانم می رسد آن روز که بپذیرند عقاید دیگران به عقاید آن ها آسیبی نمیزند اگر واقعا به آنچه می گویند ایمان داشته باشند!؟

سعی کنیم به این تابوها دامن نزنیم!!!!


منبع این نوشته : منبع
پارک

و تنها امید . . .

هنوز هم از دیوانگی آن شب گیج است. اما در حقیقت از اینکه آن کار را بالاخره انجام داده بسیار خرسند است. گویی روحش نیاز دارد گاهی بداند کمی دیوانگی در وجودش است. شاید دیگر اصلا آن اتفاق نیفتد یا ممکن است دری را باز کرده باشد که انتهای راهش ناپیداست. هر چه که است، راضی است از اینکه کمی از تمام عذاب وجدان گناه های تعریف شده برایش کم کرده. انگار تازه می فهمد اصلا گناهی در کار نیست.

مخفیانه شادی می کند. مخفیانه سعی دارد آنطور که دلش می گوید زندگی کند، اما تا کی؟ این مخفی کاری مضحک تا کی ادامه دارد؟ تنها امید است که او را به ادامه مسیر منتخبش می راند. لذت های یواشکی را آن قدر تجربه کرده که گاهی می ترسد از آن که مجبور باشد همانطور یواشکی ادامه دهد.

دلش می خواهد تمام اتفاقات روز را با جزئیاتش برای مادرش بازگو کند. اینکه چقدر خوش گذشت با دوست هایش(پسر و دختر) کل راه را تا آبشار پیاده رفتند، گرمای آتش را با لذت درونشان آمیختند و آنقدر خندیدند که دنیا برای ساعتی به حال خود رهایشان کرده بود، یا قصه ی آن پیرزن را بگوید که چقدر آن شب او و دوست هایش را نصیحت کرده بود که سیگار نکشند، لذت بلند خندیدن را در خیابان های پرت شهر با دوست هایش توصیف کند و بلند بلند دوباره به همه خاطرات خوشش بخندند-با مادرش-.

دریغ که که تنها دغدغه مادرش هنوز همان چادری است که سال ها پیش کنار گذاشته بود. 

دوست دارد با دوستپسرش سفر کند بی آنکه نگران تمام حواشی مزخرف مردم سنتی احمق باشد.

و فقط امید به پایان این مرحله دارد.


منبع این نوشته : منبع
کرده ,دوست ,هایش ,مادرش ,امید ,تمام ,دوست هایش ,تنها امید

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

تصمیم جدیدی می گیرد.
 دوست دارد روزانه بلاگش را اپدیت کند اما همیشه نمی تواند. دوست دارد نوع نوشتار متن پست هایش شبیه کتاب هایی باشد که یار غار زمان تنهاییش شده اما می ترسد ار اینطور نوشتن. از اینکه تواناییش را نداشته باشد یا حتی مخاطب هایش را از دست بدهد. اما چه مهم؟ بلاگش دریچه ایست برای تخلیه روحش؛ پس نیازی نیست از دور شدن مخاطب هایش بترسد چون روحش نیاز به فضای بیشتری برای جولان احساساتش دارد.
صبح ها دیر یا زود باید از تخت خواب جدا شود و دنبال زندگی رود که هنوز نمی داند همانی است که او می خواهد یا نه. با آدم هایی مواجه است که تمام عمرشان هر چه خواسته اند در کسری از لحظه آماده بوده و با این وجود دو قورت و نیمشان از این دنیا باقی است. گویی خدا دنیا را برای ارضای خواسته های آن ها بنا کرده باشد. با افراد ثروتمندی معاشرت دارد که مشکلات دنیا را در دلتنگی معشوقه ای می بینند که آن سر دنیا است. با آدم های فقیری که عادت کرده اند خود را بزرگ و محترم نشان دهند. همه از الگویی خاص پیروی می کنند تا رنگ جماعتِ به قول خودشان لاکچری را بیابند و سراپایشان را به آن رنگ بیامیزند. دریغ که نمی دانند الگوهایشان ساخته اذهان مریض قدرتمندانی است که نمی خواهند قدرت را از دست بدهند. همان ها که این الگو های مسخره ی دست و پاگیر را به جامعه تزریق می کنند تا هر روز بیش از دیروز قدرت کسب کنند. گویی آن ها نمایندگان قدرتمندی خدا روی زمین اند. 
او هر روز با همه ی این آدم ها معاشرت می کند و هنوز نمی فهمد این همه تلاش برای هم رنگ جماعت شدنِ این جماعت احمق چیست؟ اصلا باید بگردد نسیم شمال را برای ایجاد این ضرب المثل مسخره ی «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» پیدا کند و نشانش دهد چه فاجعه ای شده این تفسیر غلط شعرش. 
هنوز نمی دانند خودشان چه رنگی هستند اما اصرار دارند خود را به رنگ تایید شده جامعه آغشته کنند.
جماعت! رنگ خودتان از همه ی رنگ های مسخره تکراری این روزها، زیبنده تر است. رنگ جماعت این روزها، رنگ مردمی است که هیچ نمی بینند جز خودشان و خواسته هایشان. رنگ خودتان را بیابید. 
شما چه رنگی هستید؟

منبع این نوشته : منبع
جماعت ,مسخره ,خودشان ,خواسته ,هایش ,همرنگ جماعت ,رسوا، همرنگ ,نشوی رسوا، ,مخاطب هایش ,رسوا، همرنگ جماعت ,نشوی رسوا، همرنگ

صدای سکوت

باورم نمیشه، پاییز تموم شد و من کلا این سه ماه دوتا پست گذاشتم!

و در این مدت کسی ن سراغی گرفته و نظری رو دوتا پستی که گذاشتم داده. پس این 58نفر دنبال کننده کجان؟!

هرچی هم ک باشه، من همچنان معتقدم تو بلاگم میتونم از هرچی میخوام بنویسم بدون اینکه نگران باشم الان یکی ببینه میگه خب ب من چ؟

بگذریم؛

انگار واقعا کسی دلش نمیخواد بدونه داستان من چیه! انگار فقط هستم ک وجودمو به کائنات ثابت کرده باشم. 

تنها موندم. نمیدونم. شایدم احساس تنهایی میکنم. اما مگه نمیگن درست اونیه ک دلت میگه؟

دلم ی یار غار میخواد. یکی مثل شمس برای مولانا. نه اینکه من مولانا باشم اون شمس، یا مقایسه ای این وسط انجام بدم! ولی واقعا یکی رو میخوام که بتونم ساعت ها کنارش باشم بی اینکه حس کنم دارم آزارش میدم. بتونم ساعت ها کنارش باشم و سکوت کنیم. بتونیم به صدای سکوت هم گوش بدیم. یکی که نیاز نباشه نگران باشم حوصله اش از من سر میره و داره تحملم می کنه. 

فرقیم نمیکنه دختر باشه یا پسر!

اینا رو میگم ولی دلم نمیخواد پیله تنهاییم رو پاره کنم. دوست ندارم هیچکس رو وارد دنیای خودم بکنم. چندبار تا حالا این کارو کردم و نتیجه اش همون پشیمونی بوده! 

نمیدونم تو کدوم کتاب بود ک خوندم انسان ها همزمان که میخوان همه چیز رو تغییر بدن از عوض کردن اوضاعشون امتناع میکنن. 

شده داستان من!

به هرحال؛ 

دلم کسی رو میخواد که داستانم واسش جذاب باشه. و داستان اون برای من هم!

آسمون سنگینی میکنه روی دنیام.


منبع این نوشته : منبع
سکوت ,داستان ,اینکه ,صدای سکوت ,کنارش باشم ,بتونم ساعت ,نگران باشم

هِلو فِرام دِ عادِر ساید!

بالاخره میانترما تموم شد و اون استرس بیخودی فعلا دست از سر ما برداشته!

باز هم خودم رو ب طرز وحشتناکی مشغول کردم.

شماره 10 نشریه چاپ شد. فکر نمیکردم بتونم از پسش بر بیام ولی خدا رو شکر خوب شده. و اینکه زمزمه هایی ب گوش میرسه ک تا چند روز آینده از سردبیری تعلیق و مدیرمسئول نشریه خواهم بود. می دونم سخت و سنگینه اما دلم یه چالش جدید میخواد، سرو کله زدن با آدمای جدید!

وااای چرا فکر می کنید دروازه بانی کار آسونیه؟ چرا من فکر می کردم کار آسونیه؟!!!

دخترای دانشگاه تیم دادن برای فوتسال، برای ب حدنصاب رسیدن نیاز به نفر داشتن و ب من گفتن. منم با خودم فکر کردم میرم دروازه وایمیستم حالا مجبور نیستم بازی کنم! /: همون اول کار مربی گفتن کار تو از همه بیشتره! و بهم تمرین شیرجه زدن می داد -__-. من اینطوری بودم که: وات؟ هولی جیزز کرایست! وات د فاک ایز دیس پست؟

خلاصه ک از بعد از تمرین تمام نقاط بدنم گرفته و درد می کنه :دی. امروز مثل خانمای باردار تو دانشگاه راه میرفتم :)))))))))

بنابر تصمیمی که تابستون گرفتم مبنی بر خوندن آثار کوئیلو(معروفاشون)، الان آخرای برنده تنهاست هستم و فقط ی کتاب از برنامم مونده ک اونو میذارم بعد از #دوردنیاباکتاب

توصیه اکید دارم این کتاب رو بخونید. با بقیه آثار کوئیلو کمی متفاوته و یکم باید تمرکز داشته باشید موقع خوندن، اما مسائلی ک در حین کتاب بیان می کنه واقعا بی نظیر و عالین!!!

+ دارم سعی می کنم بیشتر پست بذارم، معلومه؟ /:


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,آثار کوئیلو

500روز

بی حوصله ام. 

الان دیگه نه نزدیک سیکل پریودمه، نه اتفاق خاصی افتاده، ن هیچی

بی حوصلگیم از بی حوصلگیه

کوئیلو درست میگه که کلمات حس کاذبی ب آدم میدن. انگار ک حرفتو زدی، منظورو رسوندی. ولی هیچوقت با حرف زدن این اتفاق نمیفته.

دلتنگم.

چند روز پیش خونه بودم. اصن با خونه رفتن دلتنگیم رفع نمیشه. اصلا بیش از اینکه از دلتنگیم کم کنه، بهش اضافه میکنه. میرم خونه عکساش رو دیواره ولی خودش نیست. همه هستن ولی اون نیست. 

میخوام باشه

با تمام وجود میخوام باشه

دیگه نمیتونم همینطوری ادامه بدم. 

500روز از اون شب کذایی گذشته و من هنوز منتظرم برگرده. منتظرم بهم زنگ بزنه.

دیگه نمیخوام تصمیمای مهم زندگیمو بدون اون بگیرم. نمیتونم

هرقدرم با خودم بگم اون الان دبگه همه جا هست؛ خب باشه. وقتی نمیتونم بغلش کنم چه فایده داره. 

وقتی حرفام باش یه مونولوگ شبانه اس، چه فایده که حالا دیگه در بند جسم نیست.

من ک هستم!

نمیگذره چرا؟ تموم شو دیگه!

رسما دارم رد میدم.

با هیچکس نمیتونم حرف بزنم. مطلقا هیچکس

دلم ی همراه میخواد. ک همه ی اینارو بهش بگم و گوش کنه و کل شهر رو قدم ب قدم بیاد بام.

بسه دیگه این تنهایی

دورم شلوغ و پر دوست، اما پیش همشون احساس تنهایی میکنم.

انگاری هیچکی نیست

انگاری حالا ک داداش نیست، بقیه ام هرقدر پر رنگ باشن بازم نیستن!

خسته ام


منبع این نوشته : منبع
نمیتونم ,باشه ,خونه ,میخوام باشه

right again

نمیدونم چی بنویسم! این از اون پستاست ک اصلا نیاز نیست بخونیدش، پس اگه وقت ندارید ctrl+f4!

گویا هفته ی آینده رو قراره تنها باشم تو اتاق. این خوبه. خوشم میاد کسی پیشم نباشه اما خوشم نمیاد کسی پشتم نباشه! بازم اون احساسات بی اعتمادی ب دیگران داره بر میگرده و اصلا دوسشون ندارم.!

فک کنم من تا ترم آخر هم روز اول دانشگاه رو برم سر کلاس. :دی

اصن نمیدونم چی بنویسم!!!!!!!!!!!!!ولی کلی چیز گفتنی دارم!

مثلا اینکه ما را ب سخت جانی خود این گمان نبود، یا مثلا اینکه بسیار دلتنگم، اخیرا حسرتای مونده رو دلم از تیرماه پارسال دارن بالا میگیرن. کاش بتونم تابستون امسال رو کارآموزی بگیرم ک بیشتر خونه نباشم! 

چای میخورین؟ /:


منبع این نوشته : منبع
مثلا اینکه